یسنایسنا، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

سلام مامان ! ... من بدنیا اومدم

بازار گردی : ...

*** مامان در دری داشتن هم دردسری داره هااااا .... چند روزه همش خیابون گردی داریم با عمه جونیت همش خرید و بازار و گردش من که نمیخوام فکر کنم با اومدن تو محدود شدم و از طرفی میخوام عادت کنی به بیرون رفتن بعدا بدقلقی نکنی در نتیجه عزیز جونت حسابی از دست من کفری شده هی میگه بچمو اذیت میکنین خسته میشه الان که از دیشب خوابیدی هنوز سنگین خوابی قربونت برم که قلت میزنی تو جات جیگر مامان ...تا من میام کنارت بخوابم یا گشنته یا جیش کردی یا دل دردی ..همین که از کنارت بلند شم بزارم خودت بخوابی تخت یکی دوساعت میخوابی ایییییییییی حرصم میگیره ولی با این وجود عاشقتمممم ...
14 ارديبهشت 1393

لبخند بی دندون : ...

*** لبخند بزن به زندگی...! لبخند بزن به نسیمی که مدام نوازشت می کند . و به بلبلانی که با حس وشوقی وصف ناپذیر برایت ترانه ای عاشقانه سر می دهند. لبخند بزن به دیروزی که خوش بود و به امروزی که زیباست و به فردایی که رویایی خواهد بود. لبخند بزن به آسمانی که برای لطافت زمین زیر پایش، اشک شوق جاری می سازد. لبخند بزن به شقایق ها، نیلوفر های آبی و نرگس ها….. لبخند بزن به تمام گلهای عالم که از زمینی سخت می رویند و جهان را زیبا می سازند. لبخند بزن به خدایی که با نعمتهایش، لبخند را میهمان لبهایت می کند. وقتی باهات حرف میزنم بهم یه لبخند زیبا تحویل میدی یه لبخند بی ...
6 ارديبهشت 1393

اولین سالی که مادر شدم :...

*** هرگز صدای مهربانت را که هر شب برایم لالائی می خواند فراموش نمی کنم،همان صدای قشنگی که حالا نیز به تمام دلتنگی هایم پاسخ می دهد و آغوش گرمو مهربانش را پناهگاه تمام دلتنگی هایم کرده است. مادر عزیزم روزت مبارک. چهل روزگیت به پایان رسید دخملم خیلی زرنگ شدی همش حواست به دور و برته حسابی بانمکی قربونت برم به لبخندمون جواب مثبت میدی بابایی عاشقته تیکه کلامش اینه ( جانوم جانوم بابا جان جیگر جانوم بابا جان) ...
1 ارديبهشت 1393

ماهگرد اول دخملم مبارک : ...

*** دخملم داره بزرگ میشه عشق مامانشه صبح اول با فین گیر دماغاتو خالی میکنم تا راحت شیر بخوری چون فخ فخ میکنی بعد با پودر زیر بغل و دور گردن و پشت گوشتو میکشم تا عرق سوز نشه در طول روز به پاتم پودر مایع میزنم اگه قرمز شده باشه بهت قطره و نبات داغ رو میدم و عوضت میکنم می خوابی شیرم که میدم همون موقع بادگلو نمیزنی میخوابی بعد چند دقیقه ونگ کوچیکی میزنی یعنی بادگلو دارم بعد بلندش میکنم میزنی   همه کاراتم عزیز جونت میکنه من هیچ کارم پاهاتم شبا میشوره تا راحت بخوابی فعلا هفته ای دوبار بردتت حموم ...
18 فروردين 1393

سال اسب : ...

*** لحظه ای که سال تحویل می شه ، تنها لحظه ایه که بی منت به من لبخند می زنی ! کاش هر ثانیه برای من سال تحویل باشه تا لبخند همیشه مهمون لبهات بمونه . . .   اسب اصیل هیچ گاه به دیگر اسب ها در طی مسابقه نگاه نمی کند بلکه تمام توجه خود را روی سریع تر دویدن معطوف می کند . . .   به طرز فجیعی اذیت شدم 5 روز اول سینه رو قبول نمیکردی به هر ترفندی بود با شیر دوش میدوشیدم و با قاشق بهت میدادیم که محروم نشی از آغوز .و شیردوش برقی و رابط سینه و همه چی رو امتحان کردم تا بالاخره بردیمت پیش دکتر شیخانی تا شیرخشکیت کنم ولی نذاشت گفت اون دنیا یقه منو میگیره بچت که مادرم شیر داشت چرا منو شیرخشکی کردی؟ خلاصه الان خوب شدی و از د...
1 فروردين 1393

اولین حمام : ...

*** دوست داشتن یک موجود در این است که  پیر شدن با او را بپذیریم . . . منم دقیقا احساس پیری میکنم خیلی خستم خوابم بهم ریخته برنامه روزانه هم بهم ریخته غذا پختن و ظرف شستن و کارای خونه حتی نمیرسم به بابایی توجه کنم اون طفلی که حرفی نداره خیلی هم دست کمکم هست خدا خیرش بده شبا تا صبح پیش ما میخوابه که اگه زیاد گریه کردی تو رو نگه داره من بخوابم . بعضی شبا جاتو خیس میکنی عوض کردن لباسات دفعه اول خیلی برام سخت بود ولی بالاخره یاد گرفتم .   عزیز جون تورو میبره حمام خیلی ملوس بهش نگاه میکنی جیکت در نمیاد آروم و دوست داشتنی . با صدر شستنت و شامپو و تو حموم بهت لباس پوشوندن هر دو هفته یبار میری حمام ماه اول . ...
29 اسفند 1392

به دنیا خوش اومدی : ...

      *** در حالت عادی بدن انسان میتواند تا 45 واحد درد را تحمل کند ولی در زمانزایمان بدن مادر تا 57 واحد درد را متحمل میشود که این مشابه شکسته شدنهمزمان 20 استخوان بدن است .... آیا میتوانید حس کنید تحمل این درد را ؟که فقط مادر با عشق مادرانه میتواند تحمل کند........ ...
18 اسفند 1392

آخرین روز دو نفره ی ما : ...

*** امروز به عبارتی اخرین خلوت منو بابایی می باشد ....... صبح به زور میخواستم از خواب بیدار شم احساس عجیبی داشتم فکر میکردم بابایی قراره از پیشم بره دلم براش تنگ شده بود با اینکه کنارم بود الان اشکام گوله گوله داره میریزه رو شیمک توپولوم .... خیلی سخته حس عجیب غریبیه شاید فقط مادرای باردار بتونن تصورش کنن .صبحانه جیگر خوردم واسه نهار بابایی برنج و جوجه کباب و رولت گوشت و سالاد و دلستر و نهار خودم یه بشقاب سوپ آخه من باید معدم خالی باشه .شب میریم حرم باید با امام رضا مثل همیشه وداع کنم حجت تمومی کنم باید قسمش بدم به غریبیش که کمکم کنه تو سالم بیای پیشمون (بازم گوله گوله اشک) .... امروز مامان بزرگی زنگ زد وکلی گریه کرد ازم حلالیت خواست گفت ...
17 اسفند 1392